حس بودن دخترم
خاطرات تنها شکوفه بهارم
قالب وبلاگ

سلام عسل خوشمزه مامان....

قربونت برم عزیزم که خیلی وقت میشه که برات مطلب نزاشتم...معضرت عزیز مامان...از این به بعد دوتایی تصمیم گرفتیم که شما توی یه دفتر خودت مطالبتو بنویسی ومنم اینجا برات کپی کنم...این پستمون یکم در همه...چون تقریبا از عید به این ور مطلبی برات نزاشتم واسه همین این چند وقتو خلاصه وار برات توضیح میدم...

امتحانات خرداد ماهو با موفقیت تمام پشت سر گذاشتی که این باعث افتخار من و باباییه که همیشه شاگرد اول کلاستونی ...از اول تا الان که سوم دبستانی....

بعد از ماه رمضون عروسی خاله سمانه بود که خیلی قشنگ و مفصل برگزار شد که دخمل نازم خودش مثل یه عروس خوشگل شده بود...انش الله روزی برسه که عروس شدنتو ببینم...انش الله که خاله سمانه هم خوشبخت بشه...بهمون خیلی خوش گذشت...خودت توی دفتر خاطراتت خیلی قشنگ مراسم رو نوشتی و توضیح دادی که در اسرع وقت عین خودشو اینجا برات مینویسم...

چند وقت بعد از عروسی با مهمونایی که از تهران برامون اومده بودن یه پیک نیک باحال رفتیم که بهت خیلی خوش گذشت...

اول مهر ماه 92 وارد کلاس سوم شدی که میدونم مثل سالهای پیش بهترین نمراتو میاری...

23 اذر روز تولدت بود که دور هم یه تولد کوچولو گرفتیم...البته خاله ها و عمه و پدر بزرگا و مادر بزرگات هم بودن...خاله سمانه برات یه کیک خوشگل درست کرده بود که دستش درد نکنه...دور هم یه تولد کوچولو گرفتیم که خیلی بهمون خوش گذشت...دست همگی درد نکنه که خیلی زحمت کشیده بودن...عزیز دلم تولدت مبارکککککککککککککک

یک هفته بعد ار تولدت شب یلدا بود که واقعا خیلی خوش گذشت...یک روز رفتیم خونه خاله سمانه اینا که دور هم عالی بود...یک روز خونه خودمون بودیم و فرداش هم خونه خاله خاطره اینا...یعنی 3 شب شب یلدا گرفتیم...هندونه هر سه شب رو هم آقا جون زحمتشو کشیده بود که عالی در اومد...اقاجون گل دستت درد نکنه...

البته عزیز مامان توی این چند وقته اتفاقات زیادی افتاده و کارای زیادی کردیم که من برات خلاصه وار فقط روزای خاص رو نوشتم...

فردا روز جشن تکلیفته...همه میخواستیم بیایم توی این جشن شرکت کنیم که مدرسه اجازه نمیده...قراره خودشون ازتون عکس بگیرن که اگه به دستم برسه برات میزارمشون...قربون دختر نازم بشم که بزرگ و خانوم شده...

اینم از عکسای متفرقه...

 

 

[ سه شنبه 24 دی 1392 ] [ 0:36 ] [ مامان ساغر ] [موضوع : ] [ ]

سلام دختر ناز مامان...

عزیز دلم بعد از مسافرت به همدان چند روزی خونه بودیم ...توی یکی از این روزها با خاله خاطره اینا رفتی شهربازی لاله پارک ...از اون جایی که کلی بهت خوش گذشته بود هنوز هم که هنوزه تعریفش از زبونت نمیفته...مامانی همین جا بهت قول میده در اولین فرصت که هوا گرمتر شد بازم ببرمت...

به خاطر کار بابایی 2 روز هم رفتیم شهرستان تا هم بابایی به کارش برسه و هم اینکه از خوانواده خاله بابایی هم دیدن کرده باشیم...که این 2 روز هم کلی بهمون خوش گذشت...

برای 13 بدر هم با آقا جون اینا رفتیم به زادبوم مامانی تا با عموم اینا بریم بیرون...بعد از ما خاله خاطره و خاله بهاره اینا و عمه سولماز اینا هم اومدن که دور هم خیلی بهمون خوش گذشت...رفتیم بودیم به یه باغ خیلی قشنگ و با صفا که مال یکی از فامیل های زن عموم بود...

اینم یه عکس از ساغر و آرادییییییییییییی....

از اونجاییکه دخمل خانوم ما یه کم تنبل تشریف دارن و زیاد اهل جنب و جوش نیست اصلا از جاش تکون نخورد...یه جا لم داده بود شلوغی بچه هارو نگاه میکرد...

برای نهار هم یه کباب خوشمزه درست کرده بودن که جای همگی خالی خیلی خوشمزه شده بود و بهمون خیلی چسبید...

تعطیلات خوبی بود....به ما که خوش گذشت...امیدوارم که به همه خوش گذشته و سالی که در پیش رو دارین سال خوبی براتون باشه...

با یه پست جدید دیگه همتونو به خدا میسپارم...منتظر نظرات خوبتون هم هستیممممممممماچ

 

 

[ 1 ارديبهشت 1392 ] [ 15:15 ] [ مامان ساغر ] [موضوع : ] [ ]

سلا به تنها دخمل ناز خودم....خوبی قربونت برمممممممممممم؟

عزیز مامان توی این پست میخوام از اولین مسافرت سال جدید برات بنویسم و از خانومیات بگم...هزار ماشالا دیگه واسه خودت خانوم شدی...اولین مسافرتمون در سال جدید همدان بود که حسابی بهمون خوش گذشت...توی این مسافرت آقاجون اینا و آتا اینا و همه خاله اینا هم با ما همسفر بودن که خوشی این مسافرت رو چند برابر کرده بودن....

توی عکس پایینی توی راه بودیم که واسه چند دقیقه مهمون ماشین خاله خاطره اینا بودی...اینجا داری استراحت میکنی که خاله خاطره ازت عکس گرفته...

چون عصر حرکت کرده بودیم نزدیکیای صبح بود که رسیدیم همدان...هوا هم خیلی سرد بود ...واسه همین هم تا روشن شدن هوا توی ماشین موندیم تا بعدش یه جایی گیر بیاریم و کمی استراحت کنیم...بعد از صبحانه تصمیم بر این شد که قبل از هر جا بریم غار علیصدر و بعدش برگردیم برای همدان گردی....ولی قبل اینکه بریم غار علیصدر رفتیم مقبره عین القضات همدانی و از برنامه هایی که داشتن بازدید کردیم...

اینم عکسایی که تو عین القضات گرفتیم...

بعد از عین القضات به طرف غار علیصدر حرکت کردیم....نزدیکیای ظهر بود که رسیدیم علیصدر...بلیط ها گرفته شده بودن برای ساعت 7 عصر بود ...واسه همین تصمیم گرفتیم نهار و بخوریم و کمی استراحت کنیم ....تا بچه ها برن و نهار بگیرن و بخوریم و استراحت کنیم ساعت 6.30 شد و ما هم پیش به سوی غار حرکت کردیم....

هوای حاکم توی غار واقعا آرام بخش بود...قربون خدا برم با عظمتش...واقعا جای قشنگ و دیدنی بود...دخمل ناز مامان هم کلی لذت برد از تماشای غار....

بعد از غار علی صدر هم دوباره برگشتیم همدان و یه جای خیلی خوب اجاره کردیم ...صبح فردا اولین جایی که بعد از خوردن صبحانه رفتیم مقبره ابن سینا بود...جای خیلی قشنگی بود ...برای شادی روح ابن سینا فاتحه خوندیم و بعدش رفتیم دهکده توریستی گنج نامه...

عکس پایینی مطلق به گنج نامست که جای فوق العاده زیبایی بود...

بعد از گنج نامه هم رفتیم ساطانیه و توی یکی از پارکای اونجا اتراق کردیم و به کمک آقاجون اینا یه کباب خوشمزه برای نهار درست کردیم که خیلی خیلی چسبید...اینم ساغر نازم توی پارک...قربونت برممممممممم...

بعد نهار رفتیم پارک بازی و سوار سورتمه شدیم...به ساغر به قدری خوش گذشته بود که حد و نصاب نداشت...از سورتمه سواری خیلی خوشش اومده بود و برعکس من که خیلی ترسیده بودم اصلا ذره ای احساس ترس نمیکرد....

و سر انجام روز 4 فروردین به طرف تبریز حرکت کردیم...برای نهار تو شهر ابهر نگه داشتیم و یه نهار خیلی خوشمزه خوردیم و بعد از کمی استراحت به راه افتادیم...

توی شهر بازی ابهر بچه ها کلی بازی کردن و خوش گذروندن...

 

شکر خدا به سلامتی رفتیم و برگشتیم...انش الله که همه مسافرا به سلامتی به مقصدشون برسن...سفر خوبی بود ..مخصوصا که به ساغر خیلی خوش گذشت...

دخمل ناز مامان هم مثل همیشه خانوم بود و اصلا اذیتم نکرد...هر چی میگفتم گوش میکرد و نه نمیاورد...قربون خانومیت خودم برم که که اندازه تموم دنیا دوست دارم...

[ شنبه 10 فروردين 1392 ] [ 15:11 ] [ مامان ساغر ] [موضوع : ] [ ]

 سلام بهونه بودنم....

سال نو مبارک باشه عزیز مامان...انش الله که سالی باشه توام با سلامتی و شادی و رزق و روزی فراوان هم برای ما و هم برای تموم ملت عزیزمون...

برای تحویا سال خونه خودمون بودیک که سال تحویل شد و بابایی بعد از رو بوسی اولین عیدیمون داد...بابایی دستت درد نکنه....بعد رفتیم خونه عزیز اینا برای تبریک سال نو...خاله بهاره و خاله خاطره اینا هم اونجا بودن که از همشون عیدی گرفتیم که خیلی مزه داد...دست همگی درد نکنه...بعد با خاله خاطره اینا رفتیم خونه آتا اینا...عمع سولماز اینا هم بعد ما رسیدن که بازم همگی بهت عیدی دادن...مرسی از همه...

وای که چقدر عیدی دادن و عیدی گرفتن لذت بخشه....الان الانشم مامانی از عیدی گرفتن کلی ذوق میکنه...ساغر هم عین خودم کلی کیف میکرد از عیدی گرفتن و تند تند عیدیاشو میشمرد تا ببینه چقدر شده...قربونت برم مننننننننننننننننن....

راستی مامانی تصمیم داریم یه مسافرت چند روزه بریم...با عکسا و مطالب مسافرت بازم میام و برات مینویسم...

دوست دارممممممممممممممم.....سال خوبی داشته باشی گلممممممممممممم...ماچ

[ پنجشنبه 1 فروردين 1392 ] [ 21:54 ] [ مامان ساغر ] [موضوع : ] [ ]

سلام از گل لطیفترم...

بالاخره تا چشم رو هم گذاشتیم تولد 8 سالگیت هم رسید ...8 سال پیش همین موقع بغلم گرفتمت و دنیا از آن من شد...خدارو شکر کردم که که یه همچین دخمل نازی رو از بین فرشته هاش برامون فرستاد...بازم خدارو شاکرم که گلی به زیبایی تو دارم...گلی که از همه گلهای روی زمین لطیفتر و زیباتره...عزیزم با همه وجود دوست دارم و تولد 8 سالگیتو تبریک میگم...برات آرزوی بهترینهارو دارم...امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشی و همیشه گل خنده روی لبات شکفته باشه...تمام درد ها و غصه هات برای من و تمام خوشیها برای دل پاکت...

تولد امسال با تولد های قبلیت یه کم متفاوت بود ...تفاوتشم این بود که شما نمیدونستی تولدت 5 شنبه هستش..فکر میکردی 2 شنبه هفته بعده...منم گفته بودم که برات تولد نمیگیرم..فقط یه کیک میگیریم و یه تولد 3 نفره میگیریم..ولی در اصل کلی مهمون دعوت کرده بودم و کلی هم برنامه ریزی کرده بودم و میخواستم سورپرایزت کنم...

از 4 شنبه گذاشتمت خونه عزیز اینا و به بهونه اینکه با عزیز اینا فردا میخوای بری شهرستان شبو هم اونجا موندی...گفته بودم که من از صبح کلی تو لابراتور کار دارم و شما با عزیز اینا برو مسافرت...ولی از اونجایی که 4 شنبه تمام کارای لابراتوارو انجام داده بودم موندم خونه و تدارک مهمونیو آماده کردم...بعد از ظهر هم خاله خاطره اومد و خونرو برات تزئین کرد...خاله خاطره و عمو غلامرضا و عمه سولماز شب قبلش تمام وسایل تزئینو خودشون برات درست کرده بودن..دستشون درد نکنه...خیلی خوشگل شده بودن...

عصری که همه مهمونامون اومدن که عبارت بودن از عمه سولماز اینا .خاله سمانه و عمو کریم . آنا و آتا .خاله خاطره و عمو غلامرضا اینا . خاله بهاره اینا .یواشکی زنگ زدم به عزیز و گفتم که ما آماده ایم...عزیز هم به بهانه اینکه لباس نداری و بریم خونه لباساتو عوض کن تا را بیوفتیم کشوندت خونه...ما هم همه چراغارو خاموش کرده بودیم و به محض اومدنت همه چراغارو روشن کردیم و همه با صدای بلند تولدتو تبریک گفتن...کلی ذوق کرده بودی...قربونت برم من...

اینم از کیک تولدت که خودت انتخاب کرده بودی ولی فکر میکردی قراره 2 شنبه بخوریمشنیشخند

چند روز قبل از تولد هم سرما خورده بودی و واسه همین زیاد سرحال نبودی...چشات سرخ شده بودن و آبریزش داشتن...لباتم از تبی که کرده بودی شده بود عین کاسه خون...قربونت برم ولی با این حال بازم شادی کردی و مثل همیشه یه پارچه خانوم بودی....

اینم یه عکس دسته جمعی با لیوزا جون و آراد و هومن...

اینم 3 تا بوس آبدار اط طرف آراد و هومن.و لیوزا..

اینجا از همه مهمونامون که زحمت کشیده بودن و تو شادی ما سهمیم شده بودن تشکر میکنیم...امیدوارم که بتونیم جبران کنیم...

اینم از کادوهای خانوم گلمون...دست همگی درد نکنه...

قربونت برم که با چه ذوقی کادوهاتو وا میکردی...

ودر آخر هم یه عکس از میز خوردنیها و وسایل پذیرایی...

                                          

[ پنجشنبه 23 آذر 1391 ] [ 15:22 ] [ مامان ساغر ] [موضوع : ] [ ]

ساغر و خاله خاطره...

[ دوشنبه 6 آذر 1391 ] [ 1:11 ] [ مامان ساغر ] [موضوع : ] [ ]

سلام گل بهار نارنجم..

باز هم ماه مهر شد و عزیز مامان با شور و شوقی وصف ناپذیر عازم مدرسه...

                 

از اینکه این همه درس و مدرسرو دوست داری خیلی خوشحالم و بهت افتخار میکنم..امسال کلاس دوم هستی..همون مدرسه سال قبلت ثبت نامت کردم چون هم به خونه خودمون و هم به خونه عزیز اینا نزدیکه..وقتی سر کارم خیالم راحته که میری خونه عزیز اینا...

                                                

خدارو شکر از همین ابتدا بازم علاقت زیاده و خوب به درسات میرسی...معلمت هم ازت راضیه...صبحا با شور از خواب بیدار میشی و با سرویسی که برات گرفتم میری مدرسه ولی ظهر خودت برمیگردی...اکثرا چون من سر کارم میری خونه عزیز اینا...عصر میام دنبالت و برمیگردیم خونه...

           

دیروز چون عزیز اینا خونه نبودن رفته بودی خونه خاله خاطره اینا...اونا هم نزدیکن...ظهری که خوابیده بودی خاله جون ازت چند تا عکس گرفته بود که برات میزارم...

عزیز دلم خیلی دوست دارم...

اینجا هم رفته بودیم ائل گلی..

 

[ 9 مهر 1391 ] [ 15:00 ] [ مامان ساغر ] [موضوع : ] [ ]

ساغر و لیوزا جون...

آرادی هم اضافه میشود...

 

[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 23:33 ] [ مامان ساغر ] [موضوع : ] [ ]

سلام عمر مامان...

هفته پیش با عزیز اینا رفته بودی یه جای خیلی قشنگ اطراف جلفا که اسمش آسیاب خرابه هستش...کلی بهت خوش گذشته بود...امیدوارم که همیشه خوش باشی عزیزم...

اینم چند تا عکس از خوش گذرونیهای خانوم...

همه لباسات خیس آب شده بودن...

اینم از آقاجون و آراد و دخمل نازم...

[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 23:27 ] [ مامان ساغر ] [موضوع : ] [ ]

سلام نفس مامان...

هفته پیش تصمیم گرفتیم که یکی دو روزی بریم مسافرت...از اونجایی که بیشتر فامیلای بابایی تهران زندگی میکنن تصمیم گرفتیم بریم تهران هم فامیلارو ببینیم و هم یه آب و هوایی عوض کنیم...

واییییییییییییییییی چقدر هواش گرم بود...کلی از گرما کلافه شدیم...ولی در کل به غیر از هواش بهمون خوش گذشت...

پسر خاله بابایی که خونشون رفته بودیم دو تا دختر ناناز داشت که باهاشون دوست شده بودی بازی میکردی...کلی با هم عکس گرفتین که پایین برات پست میکنم...

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 21 تير 1391 ] [ 19:33 ] [ مامان ساغر ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من شهره مامان ساغر نویسنده این وبلاگ هستم.ساغر عزیزم 23 اذر ماه سال1383در شهر تبریز دیده به جهان گشود و زندگی زیبای دو نفرمونو زیباتر کرد...سعادت این شکوفه بهاری تنها خواسته دل بیقرارم است...
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 22
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته گذشته : 32
کل بازدید : 32165
امکانات وب
گالری تصاویر