حس بودن دخترم

خاطرات تنها شکوفه بهارم

در هم...

سلام عسل خوشمزه مامان.... قربونت برم عزیزم که خیلی وقت میشه که برات مطلب نزاشتم...معضرت عزیز مامان...از این به بعد دوتایی تصمیم گرفتیم که شما توی یه دفتر خودت مطالبتو بنویسی ومنم اینجا برات کپی کنم...این پستمون یکم در همه...چون تقریبا از عید به این ور مطلبی برات نزاشتم واسه همین این چند وقتو خلاصه وار برات توضیح میدم... امتحانات خرداد ماهو با موفقیت تمام پشت سر گذاشتی که این باعث افتخار من و باباییه که همیشه شاگرد اول کلاستونی ...از اول تا الان که سوم دبستانی.... بعد از ماه رمضون عروسی خاله سمانه بود که خیلی قشنگ و مفصل برگزار شد که دخمل نازم خودش مثل یه عروس خوشگل شده بود...انش الله روزی برسه که عروس شدنتو ببینم...انش الله که خاله سما...
24 دی 1392

ادامه تعطیلات نوروزی و 13 بدر....

سلام دختر ناز مامان... عزیز دلم بعد از مسافرت به همدان چند روزی خونه بودیم ...توی یکی از این روزها با خاله خاطره اینا رفتی شهربازی لاله پارک ...از اون جایی که کلی بهت خوش گذشته بود هنوز هم که هنوزه تعریفش از زبونت نمیفته...مامانی همین جا بهت قول میده در اولین فرصت که هوا گرمتر شد بازم ببرمت... به خاطر کار بابایی 2 روز هم رفتیم شهرستان تا هم بابایی به کارش برسه و هم اینکه از خوانواده خاله بابایی هم دیدن کرده باشیم...که این 2 روز هم کلی بهمون خوش گذشت... برای 13 بدر هم با آقا جون اینا رفتیم به زادبوم مامانی تا با عموم اینا بریم بیرون...بعد از ما خاله خاطره و خاله بهاره اینا و عمه سولماز اینا هم اومدن که دور هم خیلی به...
1 ارديبهشت 1392

اولین مسافرت سال 92 (همدان)...

سلا به تنها دخمل ناز خودم....خوبی قربونت برمممممممممممم؟ عزیز مامان توی این پست میخوام از اولین مسافرت سال جدید برات بنویسم و از خانومیات بگم...هزار ماشالا دیگه واسه خودت خانوم شدی...اولین مسافرتمون در سال جدید همدان بود که حسابی بهمون خوش گذشت...توی این مسافرت آقاجون اینا و آتا اینا و همه خاله اینا هم با ما همسفر بودن که خوشی این مسافرت رو چند برابر کرده بودن.... توی عکس پایینی توی راه بودیم که واسه چند دقیقه مهمون ماشین خاله خاطره اینا بودی...اینجا داری استراحت میکنی که خاله خاطره ازت عکس گرفته... چون عصر حرکت کرده بودیم نزدیکیای صبح بود که رسیدیم همدان...هوا هم خیلی سرد بود ...واسه همین هم تا روشن شدن هوا توی ماشین موندیم تا بعد...
10 فروردين 1392

سال 1392 مبارک ...

 سلام بهونه بودنم.... سال نو مبارک باشه عزیز مامان...انش الله که سالی باشه توام با سلامتی و شادی و رزق و روزی فراوان هم برای ما و هم برای تموم ملت عزیزمون... برای تحویا سال خونه خودمون بودیک که سال تحویل شد و بابایی بعد از رو بوسی اولین عیدیمون داد...بابایی دستت درد نکنه....بعد رفتیم خونه عزیز اینا برای تبریک سال نو...خاله بهاره و خاله خاطره اینا هم اونجا بودن که از همشون عیدی گرفتیم که خیلی مزه داد...دست همگی درد نکنه...بعد با خاله خاطره اینا رفتیم خونه آتا اینا...عمع سولماز اینا هم بعد ما رسیدن که بازم همگی بهت عیدی دادن...مرسی از همه... وای که چقدر عیدی دادن و عیدی گرفتن لذت بخشه....الان الانشم مامانی از عیدی گرفتن کلی ذوق میکن...
1 فروردين 1392

تولد 8 سالگی...

سلام از گل لطیفترم... بالاخره تا چشم رو هم گذاشتیم تولد 8 سالگیت هم رسید ...8 سال پیش همین موقع بغلم گرفتمت و دنیا از آن من شد...خدارو شکر کردم که که یه همچین دخمل نازی رو از بین فرشته هاش برامون فرستاد...بازم خدارو شاکرم که گلی به زیبایی تو دارم...گلی که از همه گلهای روی زمین لطیفتر و زیباتره...عزیزم با همه وجود دوست دارم و تولد 8 سالگیتو تبریک میگم...برات آرزوی بهترینهارو دارم...امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشی و همیشه گل خنده روی لبات شکفته باشه...تمام درد ها و غصه هات برای من و تمام خوشیها برای دل پاکت... تولد امسال با تولد های قبلیت یه کم متفاوت بود ...تفاوتشم این بود که شما نمیدونستی تولدت 5 شنبه هستش..فکر میکردی 2 شنبه هفته بع...
23 آذر 1391

شروع ماه مهر و مدرسه...

سلام گل بهار نارنجم.. باز هم ماه مهر شد و عزیز مامان با شور و شوقی وصف ناپذیر عازم مدرسه...                   از اینکه این همه درس و مدرسرو دوست داری خیلی خوشحالم و بهت افتخار میکنم..امسال کلاس دوم هستی..همون مدرسه سال قبلت ثبت نامت کردم چون هم به خونه خودمون و هم به خونه عزیز اینا نزدیکه..وقتی سر کارم خیالم راحته که میری خونه عزیز اینا...                                    &n...
9 مهر 1391

آسیاب خرابه...

سلام عمر مامان... هفته پیش با عزیز اینا رفته بودی یه جای خیلی قشنگ اطراف جلفا که اسمش آسیاب خرابه هستش...کلی بهت خوش گذشته بود...امیدوارم که همیشه خوش باشی عزیزم... اینم چند تا عکس از خوش گذرونیهای خانوم... همه لباسات خیس آب شده بودن... اینم از آقاجون و آراد و دخمل نازم... ...
21 مرداد 1391

سفر تهران...

سلام نفس مامان... هفته پیش تصمیم گرفتیم که یکی دو روزی بریم مسافرت...از اونجایی که بیشتر فامیلای بابایی تهران زندگی میکنن تصمیم گرفتیم بریم تهران هم فامیلارو ببینیم و هم یه آب و هوایی عوض کنیم... واییییییییییییییییی چقدر هواش گرم بود...کلی از گرما کلافه شدیم...ولی در کل به غیر از هواش بهمون خوش گذشت... پسر خاله بابایی که خونشون رفته بودیم دو تا دختر ناناز داشت که باهاشون دوست شده بودی بازی میکردی...کلی با هم عکس گرفتین که پایین برات پست میکنم... بقیه در ادامه مطلب... ...
21 تير 1391